سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دریچه

 

داشتم به تو فکر می کردم

داستانی زیبا و دلنشین ، توصیه میکنم بخونین
 
 
بعد از ظهر را با دلشوره و میزبانی از زوج جوانی شروع کرده است. روی تراس رو به دریا نشسته اند. صدای آب و وزش نسیم شهریور ماه هم دلشوره اش را آرام نمی کند. آفتاب شیروانی تمام خانه های شهرک، سایه بانی که آنها زیرش نشسته اند، قلوه سنگ بزرگ کنار ساحل ماسه ای و نیمی از موجهای آرام، آب را گرفته است. آن طرفتر تکه ابری منتظر ایستاده تکه ابری سیاه که هرچه چشم می کشد کناره هایش را نمی بیند.

از وقتی آمده اند یکسره مهمان دارند. ارسلان عمداً دور و برش را شلوغ می کند تا اضطرابش را از آنچه بین آن دو مبهم مانده است، بپوشاند و حالا پسر یکی از دوستان نزدیک و به نوعی مدیر و کارفرمایش با زن جوانش روبرویش نشسته اند و دل میدهند و قلوه می گیرند. از تهران آمده اند و می روند به ویلایی در کنار جاده ای فرعی که دریا و جنگل را از هم جدا می کند. جایی که او عاشق آنجاست.

- آمده ایم سر راه، سری به آقای حمیدی بزنیم . . .

ارسلان بطری شراب را روی میز می گذارد نسیم تندتر میشود و موهایش را از روی شانه بلند می کند. دختر جوان اسمش شبنم است و شوهرش شمی صدایش می کند، تقریباً جیغ میزند وای خدا چه شرابی . . . زیبایی چهره اش را آرایشی غلیظ شهوانی کرده است. شوهرش دست از شانه شمی بر میدارد و روی صندلی جابجا می شود.

شمی می گوید : وای که توی راه چقدر خوش گذشت . . .

می گوید : جاده شلوغ نبود . . .؟ پشت کامیونها دود نخوردید . . . انگار اگزوزشان را توی دماغ آدم گرفته اند.

شمی می خندد و دندانهای سفیدش بین دو لب قرمز گوشتالو نگاه ارسلان را می گیرد.

- ما که راستش نفهمیدیم چطور رسیدیم . . .

ارسلان گیلاسها را روی میز میگذارد چوب پنبه بطری را با انگشت می پراند و با صدای هوای بطری به شمی لبخند می زند و میگوید توی راه توقف نداشتید . . .؟ آب اسک، آب معدنی های محشری دارد.

شمی خم میشود روی شانه شوهرش و می گوید : همه راه به حرف زدن گذشت. . . آخه ما خیلی حرف می زنیم.

ارسلان به او نگاه می کند که سر انداخته پایین و به رومیزی شطرنجی قرمز و سفید خیره شده. سر بلند می کند و موها همراه با نسیم که حالا تندتر می وزد بلند می شود و می نشیند روی شانه ها. ارسلان بطری را توی گیلاسها خالی می کند قرمزی شراب، داغی مطبوعی را توی تنش میریزد و می لرزاندش . . .

میگوید : چند وقت است ازدواج کرده اید . . . ؟

شوهر شمی می گوید : شش ماه

شمی شانه اش را به شانه شوهرش می مالد، نه عزیزم، پنج ماه و دو روز . . . درسته

گیلاس شراب را سر می کشد تا مهمانان جوانش خنده اش را نبینند.

ارسلان می نشیند گیلاسش را بر می دارد رو به دریا می کند و می گوید :

ما هم اول ازدواجمان خیلی حرف می زدیم یادم نیست از چه حرف می زدیم تو یادته . . .؟

سرد و بی اعتنا می گوید : نه من هم یادم نمی آید از چه حرف می زدیم . . .؟ حتماً ما هم از عشق حرف می زدیم از اینکه عشق با اراده دو طرف ساخته میشه یا از قبل دو نفر عاشق همند حالا یا با همند یا جدا . . .

ارسلان می گوید : باز شروع کردی . . .

رو به شمی و شوهرش می کند و می گوید : وقتی از تهران می زنه بیرون بدخلق میشه.

شمی می خندد : خانوم که خیلی خوش اخلاقن و نگاهش میکند تا تأییدش را بگیرد. مهربانانه لبخند میزند. گیلاسهای شراب دوباره پر می شوند. شمی حالا سر گذاشته روی شانه شوهرش و توی گوشش نجوا میگند. او زیر گرمی شراب و نسیم ماهرانه ای که از دریا می وزد خود را به رخوتی شهوانی سپرده است. ارسلان می رود و با دسته ای ورق بر میگردد.

شمی و شوهرش در غیاب ارسلان و او که به دریا خیره شده است. به بوس و کنار مشغولند.

- یک رامی چهار نفره . . .

زن و شوهر جوان خود را جمع می کنند او نگاه از دریا بر میدارد ورقها پخش میشوند

ارسلان می گوید : یه دست گرمی برای اینکه امشب جیب باباتو خالی کنم

شمی با ناز می گوید : ما باید بریم

ارسلان می گوید : کجا ؟ . . . تا برسید آنها راه افتاده اند

دست اول که جمع می شود مهربانانه دست شمی را می گیرد و بلندش میکند : پاشو می دونم حوصله بازی نداری بیایید اتاقتان را نشانتان بدهم.

شمی به شوهرش نگاه می کند که او هم برخیزد ارسلان لبخندی میزند. پا که توی درگاه می گذارند نیشگونی از کفل شمی می گیرد و می گوید : حیف است نیمه کاره بماند شمی تقریباً جیغ می زند : نه ترو خدا خانوم مهندس . .

**********************



شب را با شلوغی میهمانی ده پانزده نفره، تعارفها و قربان صدقه رفتنها می گذراند. مهمانها غذاهایشان را آورده اند و اجاق گاز کوچکش پر است از قابلمه های کوچک و بزرگ. لیوانهای ویسکی و شراب خالی و پر میشود. بحث از قیمت زمین و ویلا به اوضاع و احوال مملکت می کشد. بساط رامی و پکر همراه با پر و خالی شدن زیر سیگاریها و بطریها برقرار می شود و ظرفهای میوه و غذا به دفعات پر و خالی میشوند صدای خواندن ترانه های قدیمی بالا میگیرد و او پخش میشود بین آشپزخانه و پذیرایی، بین گران شدن دستمزد جواهر سازها، ماتیکهایی که رنگشان مدتها روی لب می ماند . . .

حالا همه ولو شده اند. بزرگترها را جا داده اند توی دو تا اتاق و بقیه زنها و مردهای جوانتر انگار خسته از همآغوشی عرق گیر و کشدار پشت بهم روی پتوی لوله شده یا متکایی روی گلیمهایی که جابجا سردی سرامیک پنجه پا و شانه هایشان را آزار می دهد، خوابیده اند. شمی سر روی شانه شوهرش به خواب رفته و شوهرش پشت دست ارسلان است که هنوز دارد با دو سه نفری پکر می زند . . . دلشوره اش در این شلوغی و هیاهو آرام گرفته اما خوابش نمی برد.

**********************



زیر تکه ابری تیره و در میان صدای رفت و آمد ماشینها در طبقه چهارم یک ساختمان معمولی در مرکز شهر پشت میز نشسته و طرح میزند. ابر تیره آسمان پنجره او را گرفته است از آسمان شروع می کند . . . آبی روشن یک شب مهتابی . . . و از ابر تیره، خطی که ابر را روی آسمان شکل می دهد می کشد و کناره هایش را تیره می کند ادامه ابر و زمینه اش را در شب مهتابی با چند خط کمرنگ تر خاکستری می کند خط میکشد . . سایه میزند . . . پررنگ می کند و پاک می کند . . . حالا آن ابری است که می خواسته شده است انگار خود اوست. رها و آن بالا توی آسمان.

آسمان از یک گوشه صاف می شود ابر لایه های غلیظ خود را از آسمان پشت پنجره کنار می کشد تا ماه مهربان رو نشان دهد. حالا او با ابری که کشیده است روی آسمان شهر است روی خطوط منظم و متقاطع خیابانها و مکعب خانه ها که بلند و کوتاهند. نور چراغ چشمک زن را روی خط کشی عابر پیاده را می بیند و عبور کامیون توزیع شیر را . . . خانه های بلند و کوتاه و دودکش حمامها را نگاه میکند و خود را از روی مارپیچ جاده که گم می شوند در دل کوه و باز پیدا می شوند می گذارند روی کوههای جنگلی می ایستد ساحل و کناره محو دریا را نگاه می کند. جاده، ساحل گسترده و بی امتداد را از زمینه سبز کوههای جنگلی جدا می کند، چون آدمهای عاقل صبر میکند تا عبور ماشینها از جاده کمتر شود به آرامی سایه غلیظش را روی سفالهای رنگی خانه ها پرچینهای شمشاد و درختهای پرتقال شهرک ساحلی پخش میکند.



**********************



صبح را با نشستن روی نیمکت سیمانی محوطه رو به ساحل شروع میکند باد صبحگاهی وادارش کرده تا دستهایش را دور تنش حلقه کند سکوت روی قلوه سنگ کنار ساحل و تمام دریا نشسته است لایه های ابر می آیند و آسمان سقفهای موجدار رنگارنگ خانه ها را تیره میکند. برمیخیزد سر تکان میدهد و گیسوانش را روی شانه ها میریزد. بر میگردد محوطه سنگفرش رو به ساحل را پشت سر میگذارد از میان دیوار باریک شمشادهای کوتاه می گذرد. دست روی برگهای شمشاد که از نسیم صبحگاهی خیس شده اند میکشد در خانه را باز میکند خانه از میهمانی دیشب سنگین و رخوت آلود و از بوی الکل و توتون پر است پاورچین از میان تنهای خوابیده می گذرد. توی آشپزخانه کتری را از آب پر میکند و میگذارد روی اجاق میرود توی اتاق خوابشان که پشت به پشت آدم خوابیده است لباس شنا را از کمد برمیدارد توی حمام لباس عوض میکند پیراهن گشادی می پوشد و بیرون میزند. تیره گی ابر بالاسر به وحشتش می اندازد. سر می کند رو به آسمان طرح لبخندی آشنا از صورتی مهربان روی ابر نقش بسته است نجوا می کند نکند تویی . . . و میشنود : منم . میگوید : کی آمدی . . . چطور آمدی . . .؟ آمدم ولی نه از آن جاده پرپیچ و خم که تو آمدی . . . از پنجره اتاقم سر به آسمان کردم و تمام راه را از روی کوهها و دشتها آمدم می گوید می خواهم شنا کنم دریا آرام است ابر میگوید: از این عالیتر نمی شود . . . به راه می افتد فقط دریاست و مرغهای دریایی که با جیغشان خطی روی آسمان می کشند. دسته ای کمرنگ از نور خورشید از لابلای تکه پاره ابر می باشد روی سطح شفاف آب . . . مغرور و بی اعتنا به آب میزند رانهایش آب را می شکافد و جلو می رود خود را که به آب می سپرد آب انحنای سفت عضلاتش را فشار می دهد سر بلند می کند رو به خط محو دریا و دست می زند و جلو میرود و خود را می سپارد به حجم خاکستری بی انتها . . .

حالا آنقدر که دلش می خواسته از ساحل دور شده است برمیگردد رو به آسمان و به ابر لبخند میزند. ابر نزدیک شده است آنقدر نزدیک که حالا باید مه صدایش کرد مه ای که رگه های خاکستری اش تن او را در آغوش می گیرد . . .

شل میشود آب نگهش میدارد و ابر به نوازش تنش مشغول می شود. مرغهای دریایی می آیند و میروند و از فرط شوق جیغ می کشند زمان چنان می گذرد که همیشه می گذشته است . . .



**********************



در ساحل صبح تمام شده است. ارسلان از بقیه زودتر بیدار شده است. سری به اتاقها میزند، توی هال، روی تراس، اثری از او نیست زبانهای خشک از مستی دیشب همه را زود بیدار کرده است همهمه و پچ پچی، در کمد نیمه باز و چوب رختی بدون لباس شنا. ارسلان فریاد میزند . . . .دریا . . . باز دریا . . .

همه چیز به سرعت مرتب می شود پتوها و متکاها جمع می شوند بساط چای و صبحانه را زنها آماده می کنند و مردها به طرفه العینی خود را به ساحل می رسانند دست، سایه بان چشم می کنند و چشم می کشند به دریا . . . مه آنقدر غلیظ است که دست، سایه بان چشمها کردن عمل مسخرانه ایست برای دیدن دور دستها . . با آمدن نیمروز مه از دریا برمیخیزد خسته و رخوت آلود. کناره های تیره اش روشن می شود جمع می کند خود را کبه کبه آن دور در کناره آسمان. آفتاب حالا اشعه اش را انداخته است روی موجهایی که او دست توی آنها می زند تا برسد به ساحلی که در آنجا همیشه همه چیز از قبل معلوم است.

نوشته شده در یکشنبه 89/4/27ساعت 1:39 صبح توسط امیر حسین نظرات ( ) |


Design By : Pars Skin





کد ماوس